rozi haaaa
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید گریه ام را به حساب سفرم نگذارید دوست دارم که به پابوسی ِ باران بروم آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید اینقدر آینه ها را به رخ من نکشید اینقدر داغ جنون بر جگرم نگذارید چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد بس کنید، این همه دل دورو برم نگذارید آخرین حرف من این است: زمینی نشوید فقط ، از حال زمین بی خبرم نگذارید ![]() عشق خياليذهن را درگیرا عشقی خیالی کرد و رفت جمله های واضح دل را سوالی کرد و رفت چون رمیدنهای آهو ناز کردن های او دشت چشمان مرا حالی به حالی کرد و رفت ابر هم در بارشش قصد فداکاری نداشت عقده در دل داشت روی خاک خالی کرد و رفت آرزویم با تو بودن بود کوشیدم ولی واقعیت را به من تقدیر حالـــــــــــی کرد و رفت
![]() |